محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
413
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سليمان گفت : « آرى . رسم اسلام چنين است و سزاوار نيست چيزى را كه خدا حلال كرده حرام كنى . » بلقيس گفت : « اگر ناچار بايد چنين كرد مرا به ذو تبع پادشاه غمدان به زنى ده . » و سليمان وى را به ذى بتع داد و سوى يمن پس فرستاد و شوهرش را فرمانرواى يمن كرد و زوبعه امير جنيان يمن را خواست و گفت : « مادام كه ذى بتع ترا براى قوم خويش به كار گيرد براى وى كار كن » . و او نيز براى ذى بتع در يمن كارها كرد و او همچنان پادشاه يمن بود و هر چه مىخواست مىكرد . و چون سليمان پسر داود صلى الله عليه و سلم بمرد و سالى گذشت و جنيان مرگ وى را ندانستند و يكى از آنها بيامد و از تهامه گذشت و وقتى به دل يمن رسيد به بانگ بلند فرياد زد كه اى گروه جن ! شاه سليمان بمرد . دست بداريد . و شيطانها به خط مسند بر دو سنگ بزرگ چنين نوشتند : ما سلحين را در هفتاد و هفت پاييز كار دايم بنا كرديم و صرواح و مراح و بينون و هند و هنيد و تلثوم را بساختيم . و اين نام قلعه ها بود كه شيطانها براى ذى بتع ساخته بودند . پس از آن دست بداشتند و برفتند و پادشاهى ذى بتع و بلقيس با پادشاهى سليمان پسر داود به سر رسيد . 495 ) ذكر پيكار اسكندر با پدر زن خود جراده و حكايت شيطانى كه انگشتر وى را گرفت از وهب بن منبه روايت كردهاند كه سليمان شنيد كه در يكى از جزاير دريا بنام صيدون پادشاهى بزرگ هست كه كسان سوى او راه ندارند كه جاى وى به دريا بود و خداوند سليمان را قدرتى داده بود كه چيزى به خشكى و دريا تاب مقاومت